سلام. من آیدا سمبل یه شقایق تنها رو دل یه کوه که آفتاب همیشه صاف صاف توچشاش نگاه میکنه. این وبلاگو هم ساختم واسه دل خوم. واسه حرفام. واسه تنهایی هام. واسه دل تنگی های. بیشترم سعی میکنم یا حرف دلمو بنویسم یا دست نوشته های خومو.
واست آف زدم.نمی دونم میرسه یا نه.جات خالی امروز تو مدرسه داشتم فقط گریه می کردم.سر کلاس.ساعت فیزیک بود 1دفعه اشکم در اومد.میدونی یاد چی افتادم؟("نمی گم چرا زنگ زدی،ولی دیگه زنگ نزن
اون 1حرفت خیلی واسم گرون تموم شد.فکر اینکه .............فکر اینکه می خواستی سر به تنم نباشه،فکر اینکه مزاحمت بودم،فکر اینکه از زنگ زدنام اعصابت داغون می شد،از اون بیشتر اون جرئتو جسارتی که به خرج میدادی و اون جیزارو می گفتی بهم. فکرشو نمی کردی 1روز کارمون به اینجا بکشه.نه؟اصلا فکرشم نمی کردی.......؟اصلا فکرشم نمی کردی 1 دخترو اینجوری به هم بریزی.نه؟فکرشم نمی کردی سر یه صدا زنگ اشکتم در بیاد؟درسته؟
منم فکرشو نمی کردم.اینجوری ........که اینجوری 1کی همه چیزمو ازم بگیره.که یکی بشه تموم وجودم.....ناراحت نمی شی این چیزارو می نویسم که؟حرفای قدیمیه خودته.آخه من هنوزم تو اون وقتا سیر می کنم.هنوزم تنها کسیکه همیشه پیشمه خودتی
چرا می خواستی با دختره آشنا بشی؟به همین زودی؟به همین زودی می خواستی بزنی زیر همه حرفات؟به همین زودی می خواستی سومین اشتباه زندگیتو انجام بدی؟تو رو به جون حسین مواطب خودت باش.نمی خوام خودتو بدبخت کنی
پس چرا به من می گی با کسی رفیق نشو؟من که رو حرفم موندم.من که می خوام رو قولم بمونم.من که حتی تو خیابونم همش یاده توام.من که سر کلاس از دلتنگی اشکمم در میاد.دلم واست تنگ شده.خیلی زیاد
من رو قولم بمونم؟عاشقت بمونم یا نه؟خودت بگو.اگه بگی نه قبول می کنم.وقتاییکه می گی ایشالا خوشبخت بشی انگار که فقط می خوام بمیرم.میشه دیگه از این دعا ها واسم نکنی؟من نمی خوام خوشبخت بشم.نمی خوام
دیگه از این دعاها واسم نکن.خوشم نمیاد.اونم وقتی تو می گی
یعنی خودمم نوشته هامو قبول نداشتم.می خواستم همون روز پاکش کنم،ولی نشد.حالا که دیر شده پاکش کردم.ای کاش همون روز پاکش می کردم
ولی فک کنم اینقد بدونی که اون حرفای خودم نبود.بعد این همه مدت فک کنم بدونی کدوم حرف حرف دلمه و کدومش از سر لج و لجبازیه
بعد این همه مدت فک کنم بدونی خودم کدوم حرفمو قبول دارم و کدومشو حتی خودمم اعتقادی بهش ندارم
فک کنم اینقده فهمیده باشی که..........من حتی از سپیده هم بدم نمیاد،این احتمال و می دادم که دوباره بخواد سنگ بندازه جلو راهت،که حدسم درست بود.با این حال هیچ احساسی بهش ندارم.اونوقت من چطور می تونم راجع به 1کی که ندیدمو نشناختمش تا حالا،اون چیزارو بنویسم؟ تا حالا از سعیده پیشت بد گفتم؟از کارای عموت چرا.اعصابم به هم می ریخت.ولی بازم هیچ احساسی نسبت به سعیده نداشتم
خودمم می دونم بد نوشتم.ولی به جون خودم منظوری نداشتم.حداقل تو 1کی خودتم می دونی که چقد قبولش دارم.خودت اینقده می دونی که هنوز بچه ام.پس خواهش می کنم به دل نگیر
من دارم دیوونه می شم.مثلا اینکارا رو می کنی که من درسمو بخونم؟در صورتی که کل وقتمو کامپیوتر گرفته
نمی شه نیام نت.نمی شه
خودتم می دونی که ......خودت اخلاقمو می دونی
جات خالی.تو مدرسه می دونی چند بار گریم داشت در میومد؟حداقل یه بار اشکم در اومد
می خوام دیگه جدی جدی بشینم درسامو بخونم.ولی نت هم میام.خب؟
یادش بخیر.چقد واسه خاطر خب گفتنم مسخرم می کردی.خودتو مسخره کن.انگار خودش بهتر بود؟
یاده کرج بخیر.عروسی که اصلا خوش نگذشت ولی عوضش کرج خوش گذشت.ولی عروسی دایی خیلی خوش گذشت.از 2هفته قبل همه جمع بودیم خونه مامان بزرگم.اینقده خوش گذشت که.هنوزم که هنوزه عروسی دایی یادم نرفته.هنوز فیلما رو هم دارم.دایی آخریه بود.کاش هیچوقت تموم نمی شد
نه فقط به من،به همه خوش گذشت.کلا تو فامیلای مامانم همیشه خوش می گذره.بی بخار نیستن.مخصوصا اون خاله کوچیکم خیلی باهاله.مامان هانیه.یادته؟
راسی عروسی داییم یادته گفته بودم یه پسره کلید کرده بود؟می دونی ضایع شد رفت؟دلم خنک شد
روز عروسی رفته بودم خونه مامان بزرگم.من و فاطمه(دختر خالم)با هانیه تو اتاق بودیم.فاطمه و هانیه پیش هم بودن .من می خواستم واسه عمه ام زنگ بزنم.یه گوشه نشسته بودم.با گوشی داشتم حرف می زدم.که یه دفعه خاله اینا اومدن تو اتاق دنبال دفترچه تلفن.این پسره هم اومد تو اتاق.اومد نگام کرد دید دارم با گوشی حرف می زنم.منم در کمال پورویی هیچی حسابش نکردم.بدبخت فک می کرد دارم با پسر می حرفم.آخه 1کم من و فاطمه ضایع تشریف داریم.کل مملکت فک می کنن می شینیم درباره پسرا می حرفیم.که یه کمم درست فک می کنن.ولی خب مقصر فاطمه است نه من.اون حرف....و میزنه.همونی که بهت گفتم خوشش میاد ازش.تا حالا هم کسی از حرفامون سر در نیاورد.همین فهیمه کلی می خواست سر در بیاره نشد.یه کم از من حرف می کشید یه کم از فاطمه.بعد می گفت آره فاطمه اینجوری گفت اونجوری گفت.بعدشم بهم می گفت به فاطمه نگی این چیزا رو بهت گفتمو ازت پرسیدما.بعدش میرفت پیش فاطمه می گفت..........ولی خب منو فاطمه خوب شد همیشه با هم بودیم.تا الانم چیزی نفهمید.تازه فاطمه 1چی بهش گفته بود راجع به علی.کل مملکت فهمیدن.1 روز با دختر عموی فهیمه بودم دیدم ازم می پرسه علی از فاطمه بزرگتره؟اون روز داشتم شاخ در میاوردم
با توجه به موقعیت و نوع حرف زدن من که آروم آروم می حرفیدم کسی نشنوه مطمئنا فک کرده پسره.تازه نبودی که.بعدش که از اتاق رفتیم پیش بقیه.دیدم 24ساعته دستش گوشیه.همشم می رفت بیرون با گوشی می حرفید.آخه تا قبل اون اصلا فک می کردم گوشی هم نداره ولی 1دفعه................اینقده ذوق کردم اون روز که نگو
تازه شب هم که از هتل داشتیم میومدیم بیرون که بریم خونه دایی اینا.بیرون هتل دختر دایی های مامانم بودن.مامان داشت می رفت پیش اونا.منم داشتم با مامان می رفتم.یه لحطه دیدم اینم پیش اونا واستاده 180 درجه راهمو کج کردم رفتم پیش دایی اینا.اینقده ضایع شد که نگو
عروسی که واس خاطر این آشغال کوفتم شد.اون از شب حنابندون که عین مییت ها زوم کرده بود،اونم از اون روز عروسی که رفتم خونه مامان بزرگم و اونجا بود.اینقده خوشحال شدم که دید با گوشی دارم می حرفم فک کرد پسره .تازه فاطمه می گفت بعد اون لحظه دیگه اونم نگاه نکرد.فاطمه هم که می گفت منم همین طوری نگاه می کنه منظورش وقتی بود که تازه اومده بود و داشت با همه سلام و احوالپرسی کرد
من که اون روز که رفتم خونه مامان بزرگم اصلا ندیدمش.در کمال آرامش رفتم به تک تک خاله هام سلام کردم.یه لحطه که چشم به این افتاد اینقده حالم بد شد که رفتم تو اتاق.عین ....آدمو نگاه می کنه.اینقده بدم میاد ازش که دلم می خواد سرشو بزنم
همین دیگه.از کجا به کجا رسیدم.ولی دلم خنک شد که اینجوری ضایع می شد.شب بعد هتل که یه دفعه مسیرمو کج کردم خیلی باهال بود.خودش دوزاریش افتاد
اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم که اومدم نت
فقط مواطب خودت باش
منم قول می دم درسامو بخونم.از همین الانم با بابام اتمام حجت کردم که من فقط تهران می رم.بابامم می گه آره دیگه.اینقده ادعات زیاده .مگه تهران چه خبره؟
حالا خوبه خودشم مدرکشو دانشگاه تهران گرفته بهم اینجوری می گه.فک می کنه واسه تهران می خوام تهران قبول شم.خبر نداره که.........(